لینک مطلب | نوشتهی مهدی| در | ساعت | بالای صفحه
بیتوته کوتاهی است جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشید همچون دشنامی بر می آید،
و روز شرمساری جبران ناپذیری است.
آه، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو
درخت
جهل معصیت بار نیاکان است
و نسیم وسوسه ای است نابکار
مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می آلاید
چیزی بگوی
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هر دریچه نغز، بر چشم انداز عقوبتی می گشاید
عشق چشم انداز رطوبت چندش انگیز پلشتی است
آسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی
آه، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی، هر چه باشد
چشمه ها از تابوتها می جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند
عصمت به آینه مفروش، که فاجران نیازمندترانند
خاموش منشین خدا را
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
از عشق چیزی بگو

لینک مطلب | نوشتهی مهدی| در | ساعت | بالای صفحه
از شهر سرد ...
صحرا آمادهي ِ روشن شدن بود
و شب از سماجت و اصرار خویش دست ميکشيد.
من خود گُردههاي ِ دشت را بر ارابهئي توفاني درنورديدم:
اين نگاه ِ سياه ِ آزمند ِ آنان بود تنها
که از روشنائيي ِ صحرا جلو گرفت.
و در آن هنگام که خورشيد
عبوس و شکستهدل از دشت ميگذشت
آسمان ِ ناگزير را
به ظلمت ِ جاودانه
نفرين کرد.
بادي خشمناک دو لنگهي ِ در را بر هم کوفت
و زني در انتظار ِ شوي ِ خويش، هراسان از جا برخاست.
چراغ از نفس ِ بويناک ِ باد فرومُرد
و زن شرب ِ سياهي بر گيسوان ِ پريش ِ خويش افکند.
ما ديگر به جانب ِ شهر ِ تاريک بازنميگرديم
و من همهي ِ جهان را در پيراهن ِ روشن ِ تو خلاصه ميکنم.
□
سپيدهدمان را ديدم
که بر گُردهي ِ اسبي سرکش بر دروازهي ِ افق به انتظار ايستاده بود
و آنگاه سپيدهدمان را ديدم که نالان و نفسگرفته، از مردمي که
ديگر هواي ِ سخن گفتن به سر نداشتند دياري ناآشنا را راه ميپرسيد.
و در آن هنگام با خشمي پُرخروش به جانب ِ شهر ِ آشنا نگريست
و سرزمين ِ آنان را به پستي و تاريکيي ِ جاودانه دشنام گفت.
پدران از گورستان بازگشتند
و زنان، گرسنه بر بورياها خفته بودند.
کبوتري از بُرج ِ کهنه به آسمان ِ ناپيدا پرکشيد
و مردي جنازهي ِ کودکي مردهزاد را بر درگاه ِ تاريک نهاد.
ما ديگر به جانب ِ شهر ِ سرد بازنميگرديم
و من همهي ِ جهان را در پيراهن ِ گرم ِ تو خلاصه ميکنم.
□
خندهها چون قصيل ِ خشکيده خشخش ِ مرگآور دارند.
سربازان ِ مست در کوچههاي ِ بُنبست عربده ميکشند
و قحبهئي از قعر ِ شب با صداي ِ بيمارش آوازي ماتمي ميخواند.
علفهاي ِ تلخ در مزارع ِ گنديده خواهد رُست
و بارانهاي ِ زهر به کاريزهاي ِ ويران خواهد ريخت،
مرا لحظهئي تنها مگذار
مرا از زره ِ نوازشات روئينتن کن.
من به ظلمت گردن نمينهم
جهان را همه در پيراهن ِ کوچک ِ روشنات خلاصه کردهام
و ديگر به جانب ِ آنان
باز
نمی گردم.
لینک مطلب | نوشتهی مهدی| در | ساعت | بالای صفحه
التماس
دیگر
بی طنین صدایت
این قلب زخمی
هیچ ترانه ای نمی خواند.
حتی چشمانم
دور از طللع نگاهت
هیچگاه طلوع آفتاب را ندیده اند.
نبودنت پرتگاه تردیدی ست
که معنای عظیم عدم و ابد را
به انسان می آموزد.
***
برگرد!
چشمانم فریادت می زنند
برگرد!
من از صدای عبور ثانیه ها می ترسم!
من از فردا می ترسم.
نگاه کن!
دستانم به التماس گشوده می شوند
نگذار دنیای کوچکمان
چون آرزویی شیرین
بزرگ شود.

لینک مطلب | نوشتهی مهدی| در | ساعت | بالای صفحه
این شعر رو تقدیم می کنم به همه عاشقایی که همدیگرو دوست دارن ولی دستشون از همدیگه دوره!
هر شب بی تو
در بستر تنهایی
دلم به جای تمام تنهایان تنگ می شود
و چشمانم می خواهند بجای همه چشمهای عاشق بگریند.
اما انگار اشکی برایم باقی نمانده است
و تنها بغضی از زهر در گلویم می جوشد.
قلبم در خلائی ناامید می تپد
ببین چه بی رحمانه می سوزم!
آه نمی دانی تو
بی تو جهان چه سرد و تاریک است!
باور کن
بی تو زنده نخواهم ماند
ای تنها جانپناه من!
تنهایم نگذار!
تنهایم نگذار!
لینک مطلب | نوشتهی مهدی| در | ساعت | بالای صفحه
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد...
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه لبخند ببینم
و تو برایم دعا کن هرگز بی تو نخندم...
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باید
و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی به جز دست تو گره ندهم...
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پرژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه خانه ات دعا می کنم که بالهایشان هرگز محتاج مرحم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند...
لینک مطلب | نوشتهی مهدی| در | ساعت | بالای صفحه
